می نگریستم به خورشید خورشید پنهان بود نه در پشت ابرها
بلکه غبار بود و غباربود و غبار بود نه از کوبش سم اسبان و شتران
می دانم نزدیک بهار بود بهار بود
بهار در زمستان غبار در ترفندستان و آه چه سخت بود دیدن غبار
که از هم در آمیختن مردمان بود غبار بود در بهار بهار در زمستان
خورشید در سرمای زمستان تابیدن گرفت و بارشی از قطره های شور و شوق بر زمین یخ زده باریدن گرفت
در آن میان بین زمین و آسمان پدیدار شد رنگین کمان رنگین کمان هفت رنگ زیبا و رنگارنگ
نا گهان سوا شد هر تکه یک رنگ پدید آمد در آسمان با رنگ سبز دو کمان
یکی آمد زیر درخت در کنار رودی و چشمه ساری در همان جنگل آشنایی
بنشست بر روی تخت آن تخت زیبایی بود زیباییش دل را می ربود
یاد کرد و خواند از یاد آوران نامهای نیکوی نام آوران هم ز نور و هم هوا و هم آسمان
بنا کرد رزمگاه کمان